سيد محمد دامادى

436

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

مددى گر به چراغى نكند آتشِ طور * چارهء تيره شبِ وادىِ ايمِن ، چه كنم [ حافظ ، غزل 337 / 6 ص 690 ] و به مضمون اين شعر « سنايى » نيز توجّه كنيد : هر كه در مصر شود ، يوسفِ جاهى نشود * هر كه بر طور شود ، موسِى عمران نشود شوق ؛ مأخوذ از تازى ، رغبت و اشتياق و منتهاى آروزى نفس و ميل خاطر . « موسى نگاه » از صفات شوق است . در اصطلاح صوفيان ، آرزومندى دل به لقاى محبوب است . [ تعريفات ] ، در اصطلاح عرفا ؛ انزعاج را گويند در طلب محبوب بعد از يافتن او و فقدان او به شرط آن كه اگر بيايد - ساكن شود و عشق همچنان باقى باشد و بالجمله مراد از شوق ، همان داعيهء لقاء محبوبست و حال شوق ، مطيّه‌يى است كه قاصدان كعبهء مراد را به مقصود مىرساند و دوام آن با دوام محبّت پيوسته است . اهل سلوك گفته‌اند : شوق عبارتست از هيجان و اضطراب قلب ، هنگامى كه نام محبوب را بر زبان آرند . و پاره‌يى از اهل رياضت گفته‌اند كه شوق در دل عاشق ، روغن را ماند كه در آتش افشانند . از « أبو على دقّاق » پرسيدند فرق بين شوق و اشتياق چيست ؟ گفت : « آتش شوق به ديدار فرو نشيند امّا هيچ آبى ، نار اشتياق را فرو ننشاند ، بل‌كه هر چند آب فشانند - آتش اشتياق بيشتر شعله‌ور و افزون‌تر شود . » يكى از احوال محبّت ، شوق است كه نزد محبّ ، از مواهب الهيّه است و كسب را در آن دخلى نيست . شوق از محبّت همچون زهد از توبه است . چون توبه قرار مىگيرد ، زهد ، ظاهر مىگردد و چون محبّت قرار گيرد - شوق ظاهر مىشود . باب پنجاهم از ابواب پنجاه و پنجگانهء رسالهء قشيريه به « شوق » اختصاص يافته است كه در « ترجمهء رسالهء قشيريه » صص 574 - 583 مىتوان ملاحظه كرد . « با يزيد بسطامى » گويد : « شوق ، دار الملك عاشقان است . در آن دار الملك ، تختى از سياست فراق نهاده است و تيغى از هول هجران كشيده ، و يك شاخ نرگس وصال به دست رجا داده . و در هر نفسى ، هزار سر بدان تيغ بردارند . و هفت هزار سال بگذشت ، هنوز آن نرگس غضّا